حسن الدوله


  • خاطرم هست که دکتر حسن الدوله در ایام انتخابات با ماکت بزرگی از کلید در میان مردم حاضر می شد، کلیدی بزرگ که خیلی راحت در حافظه نقش می بست، اون روزها من درگیر عشق نسبت به دختری بودم که هر زوری میزدم توجهش رو نسبت به خودم جلب کنم، نتیجه نمی گرفتم و می خوردم به در بسته! حالا نه اینکه فکر کنید یک موضوع بی ربط رو دارم به حسن الدوله ربط میدم ها؟! اتفاقا خیلی هم بهش ربط داره!
  • پیش خودم دو دو تا چهارتا کردم و گفتم، بگذار توی انتخابات به داش حسن رای بدم! مگه نه این هست که زندگی جمعی ما نشات گرفته از مشکلاتی است که جمعا با اون سر در گریبانیم؟ پس من رای میدم! داش حسن الدوله اون روزها که عباش شبیه به لباس زورو بود و با شجاعت به میدون می اومد، داستان ابر قهرمان هایی رو داشت که توی سینمای هالییود می دیدم، گفتم بعد از هزاره ها تازه یکی پیدا شده که به فکر ما جوون هاس، پس من رای میدم! خب آنتونیوبانداراس ایرانی مگه چشه؟ ما که انقدر نباید غرب زده باشیم، حالا یکبار هم زورو شرقی به داد مردم برسه! 
  • پیش خودم گفتم تازه شم، رییس جمهورمون کلید ساز هم هست، گیرم که اون ماکت کلید نتونه من رو به عشقم برسونه، چه باک؟! سفارش یک کلید جدید میدم! حداقل بخاطر رایی که بهش دادم، حق دارم به گردنش که لااقل اگه مشکلات اقتصادی من رو حل نمی کنه، اگه اشتغال برای من فراهم نمی کنه، اگه برای من لیسانسه شرایطی مهیا نمی کنه تا فوق لیسانس و دکتری بگیرم، اگه کمکم نمی کنه تا با عشقم ازدواج کنم، اگه... حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که یک کلید برام بزنه تا بتونم این عشق رو به فرجام برسونم!
  • اما سال ها گذشت، ظریف الدوله که به زمختی هر چه تمام تر قرارداد برجام رو به فرجام رسوند و هنوزم که هنوزه سرش دعواس، سر ما رو حسابی گرم کرد! من انقدر درگیر فرجام یا نافرجامی برجام بودم که کلا یادم رفت که قرار بود حسن الدوله برام کلید بزنه! 
  • زنبیلم رو برداشتم و رفتم جلوی نهاد ریاست جمهوری، به نگهبان دم در گفتم در رو باز کن با رییس جمهور کار دارم، پرسید کی شما رو معرفی کرده؟ گفتم مگه معرف لازم دارم؟ همه جای دنیا کلیدسازها بدون معرف کلید میزنن، حالا که به ما رسید، قانون و ماده و تبصره و معرف و فلان و بهمان هم اضافه شد؟ پرسیدم داش حسن قرار بود درباز کن قوطی کنسروهای غمگین باشه، مگه ماکت کلید دستش نمی گرفت؟ حالا خودش زده تو کار قفل سازی، به قفل و بست های مشکلات ما قفل بیشتر میزنه این که رسمش نیست آخه؟!
  • نگهبان که فکر می کرد من روانی ام، دستش رو جلو آورد و یقه من رو میون پنجه هاش گرفت و در حالی که تارهای سبیل کلفتش از شدت خشم بالا و پایین می پرید و دود و آتش از مجاری بینی اش بیرون می اومد و صدای قُل قُل فسفرهای مغزش رو می شنیدم که جوش آورده بود، من رو با یک دست بالا گرفته بود و لب هاش داشت می لرزید، انقدر خشم و نفرت وجودش رو گرفته بود که نمی تونست حرف بزنه، که یکباره مثل ورزشکارهای زورخونه ای که کباده به دست می گیرن و اینور و اونورش می کنن، منو بالای سرش برد و چندبار اینور و اونور کرد و پرتم کرد بیرون!
  • وقتی توی جوی آب افتادم، قورباغه ها دو صد لعنت بر من فرستادن که آرامش اون ها رو به هم زدم؛ مثل خمپاره ناغافل سرشون فرود اومدم، چندتاشون آت و آشغال برام پرت کردن و زیر لب به زبون خودشون به من ناسزا گفتن، اما من که دل شکسته و استخوان شکسته توی جوی آب افتادم بودم و خزه ها سر و روی من رو پوشونده بودن، داشتم نوستالژیک وار گذشته رو از ایام انتخابات به اینور مرور می کردم، که من دقیقا کجای مسیر رو اشتباه اومدم؟ 
  • از افکارم که بیرون اومدم دیدم ریتم قور قور کردن قورباغه ها چقدر با این شعر تناسب داره! این شعر که میگه:  
  • (( اگه همصدام بودی هیچکی حریفم نمی‌شد، کوه اگه رو شونه‌هام بود کمرم خم نمی‌شد ))
  • آقایی که شما باشی، به قورباغه ها گفتم ریتم موسیقی اش با شما که خیلی با استعدادید، آواز خوندنش با من! این بود که این قطعه دوست داشتنی (( همصدا )) رو بصورت زنده اجرا کردیم!
  • تازه چند نفر دور ما جمع شده بودن و داشتن از صدای ما لذت می بردن که سر و کله مامورهای شهرداری پیدا شد، نگاهی به زنبیل من انداختن و فکر کردن من دست فروشم که بارم رو جایی قایم کردم، به اتهام همراه داشتن زنبیل و باری که معلوم نیست کجاست؟ اما شاهد و قراین وجودش رو اثبات می کنه؛ من رو انداختن پشت ماشین های دو کابینه، بردنم تا به کارها و جرم های نکرده اقرار کنم تا از من آتو داشته باشن که دفعه بعدی که خواستم جایی بساط دست فروشی بزنم علیه من ازش استفاده کنن!



پ.ن: عاشقِ دختر نازنینی مثل مهدیه شدن، این فراز و نشیب ها رو هم داره دیگه!


/ 2 نظر / 40 بازدید
eiffeltower

گه خوردنش به تو نیومده! هوس گه خوری داری برو جای دیگه گه خوری کن! مث سگ نیا اینجا پارس کن واسه من! قلاده نبستن برات!