داستان من و مهدیه لطیفی

دو درویشی قصد عزیمت به مسافرتی بکردندی، یکی را مجرد ببودی( عاری از هر گونه مال و ثروت) دگری را نی، که او را از خدم و حشم و درهم و دینار بهائم و حوائج بسیار فراهم آمدی، این دو توشه راه برگرفتند و بر راهی برفتندی، ز آنجا که یکی را شوکت و فر بسیار ببودی، به دیدگان راهزنان و ددان آن را خوش بیامدی، ز این روی اینان بر هر جا سکنی گزیدندی تا سختی سفر را از روح و جان بدر کردندی، راهزنان نیز بر گرد آنان با فرسخی دورتر گرد آمدی، نی به آن روی که اینان را از وقوع امری خبر دهد، اجماع راهزنان آنسوتر ز اینان ببودی، تا فرصتی در خور راهزنی ایشان را فراهم بشدی.


درویش مجرد را حال گونه ای غریب ببودی، آنقدر که دگران را عُجب آمدی(باعث تعجب بقیه شد)کلام در پی کلام او جز چه کنم، چه کنم، چیزی دگر نبودی، درویش معلوم الحال را مدام در نظاره طبیعت خداوندی، بدیدی و ذکر چه کنم چه کنم را بر لبانش جاری نیز هم. لیکن درویش دویُم( درویش دوم) را عیش و نوش و باده و میگساری از حال طبیعی برون بکردی، هیچ درنگ و تدقیقی( دقتی) در حال همراه خویش نبکردی.

آقتاب بدمیدی از پس ظلمت تیره شب، دست طبیعت تقدیر اینان را اینگونه بزدی که راهزنان در میان دره ای به خرمی در گیتی مانند نداشت، بر اینان حمله ببردی، اینان را از حیث فر و شوکت ایزدی شان محروم بکردی ز دست یازیدن به اموالشان!

قافله روی به عریانی ببودی که راهزنی گیسوی مجرد درویش را بگرفته بیاوردی، درویش مجرد آنچنان که وصف حالش به شرح مبسوط بگذشتی، همچنان در چه کنم چه کنم غرقه ببودی.

اعظم راهزنان را اندیشه ای تلخ و شوم بشد، ز اینکه شاید او را از ترس جانش به این حال گرفتار بیامدی، چون اینوگونه بیاندیشید، با دیگر راهزنان رای بزد که می بایدش او را گنجی باشدی در خفایا، که پنهان می داردش ز ما.

اعظم راهزنان بعد ز آنکه ز غارت اموال درویش پُر فر و شکوه دست بشستی، چون لئیم روحی که ز خبیثی حد ز حدود باز نمی شناسدی، درویش صاحب مکانت را گردن بزدی و خاک زمین ز غلطیدن آن سرخین رنگ بشدی و و بیم از دست دادن جان مبارک بر اندیشه یک یک آنان مستولی بشدی.

آری! این واقع شدن واقعه ز آن روی ببودی که ثروت و مکانت و عزلت را همواره خوشامدی در پی نباشدی، کهدست تقدیر خسران این آدمیان را نیز بخواهد زدی، لیکن دانش اینکه کدامین به چه صورتی و کدامین به چه سیرتی و طریقتی؟تنها ایزد جهانیان داندی، ما را با دانستن اینان؟حاشا و کلا!

ز بیراهه سخن نرانیم، داستان تا به آنجه پیش برفتی که درویش را از قافله جدا بکردندی و ببردندی، اعظم راهزنان مدام درویش رادر نظر میداشتی تا کلام زیر لب او را گوش دهد، لیکن او سکوت و خموشی گزیده، هیچ نبگفت( هیچی نمی گفت).

اعظم راهزنان با خود می پنداشتی، که او را رویت خون همسفرش ترسی عارض شدی، کلام او را فی الحال قطع نمودی، لیکن پنداری ببودی از بطن وهم، سکوت درویش را علل دگر ببودی.

سحر از پس ظلمت دوباره دمید، لیکن در طول این ایام هر آنچه که راهزنان بر جان این درویش بکردندی( هر چقدر شکنجه و آزارش می دادن) او از بازگفتن مکان گنجی که گمان می بردندی که می بایدش بباشدی، دم نمیزدی!

جای جای تن درویش را جای دشنه خراش بدادی، سرخی پیرکش را در عالم هیچ دیده ای، ندیه ببودی، لیکن تبسم بر لبانش آمدی، بعضا او را حس و حال شاعری پدید آمدی، شعر و تصنیفی در مدح کسی بسرودی.

ایام در پس ایام بگذشتی، راهزنان از خوی صبر درویش به ستوه آمدی، این بار پنداشتندی که او مجنونی، سفیهی باشدی و او را بر ناصواب و خطا با خود همراه و هم ره همی آوردندی، لهذا با اعظمشان به شور بنشستندی تا وضع این نامعلوم الحال را تکلیف کنندی، اعظم رهزنان که خود نیز از صبوری درویش خستو بشدی، غیض کرده جانب او برفتی تا او را گردن بزدی، لیکن در همان حال از یاغیان یکی از گرد ره برسیدی، اعظم خویش را خوش خبری بیاوردی. ز شنیدن این خبر بر اسبان چموش سوار بشدی، درویش را دوباره بر گرده اسبی بنشاندی و عجلش را فرصتی دیگر یافتادی.

به آن سوی که یاغی خبر بیاوردی روان شدندی، مختصر ایامی بشدی تا قافله را بدیندی، کاروانیان و قافله را جملگی غفلت! یاغیان و رهزنان را آز فرصت!

اینان در پی قافله برفتندی تا فصتی که توانند قافله را غارت بنمودی و داراییشان به یغما بردندی. 

گویند که صبوری را خویی است محض نیکان!

این واقعه بشدی، لیکن مزد صبوری را نیز گاها شروران عالم ببرندی، چنان نیز بشدی، قافله به زعامت ساربانی ناتوان، از تنگنایی بگذشتی بدین امید کور که شاید زودتر رنج سفر زوال آمدی، لیکن رهزنان را همین تنگناها خوش است! رهزنان جملگی بر آنها تاخته، بنابر خوی ماسبق خویش، طریقت خویش پویه راه بنمودند( قافله را غارت کردن).

اعظم رهزنان را را فکر درویش باز افتاد، در آن هیاهوی کاروانیان، سراغ درویش را بگرفتی و بگفتی:

_: ندانم تو را چه نیرنگی است در اندرون، لیکن دانم که تو را رازی است که بیم داری ز هویدا شدنش، باز گفتنش! یا آنچه در نهان خویش پنهان داشته ای هویدا ساز، یا تو را به سان این بزرگان قافله گردن خواهم زدی!

درویش درآمده بگفتا:آری! مرا چیزی است، لیکن ترسم از آن نبودی که گر هویدا سازمش جان و زندگی خویش بر باد دهمی!

درویش در چشمان اعظم رهزنان بنگریستی و بپرسیدی که: ثروتمند قافله ام را به مخیله داری اش، که بکشتی اش؟!!

اعظم رهزنان سری تکان بدادی و بپرسیدی:

- که چه؟

درویش بگفتا:

_ او مرا رقیبی ببودی سخت! من در شهر می گشتمی تا دخترکی دیدمی خبروی، آنقدر که گویمش او را از زیبایی و افسون می بایدش چون پریانی بباشدی، سحر آن دختر در من اثر آمدی، خیال سیه چشمانش مرا ببردی، لیکن من ِ درمانده ملول و ملول مانده ببودی که چگونه لب دختکر را اشباع از عشق خویش کنمی، در پی این اندیشه دخترک از آن آبادی به همراهی قافله ای برفتی، من ماندم و حزن او، نمی دانستمی که مرا با دست های تهی چه راهی باشدی، تا از برای داشتن او به پیش گیرمی، در بیم و امید ایام را تمام بکردمی، تا کاروانی به شهر آمدی، چند صباحی که قافله در شهر سکنی گزیده بودی، در حال مرد ثروتمند نگریستمی، او را مردی دیدم آراسته به خصائص بزرگمهری و جود و بخشش! پس نزد او برفتمی و گفتمی: مرا در تهی دستی بر گرده زمین مانند نباشد، مرا از درگاهتان خواهشی است و بدو گفتمی که خواهم به فلان شهر بر شوم، که شما از قضا عزم سفرش داری، مرا نیز همره خویش بدانجا بر، باشد که طبیعت تو را فزونی مال و جاه بخششی باشدی.


او نیز مرا همره خویش بیاوردی، لیکن در طول سفر فهمیدمی که در او نیز شعله عشق برکشیدی و سرمستی و فرخی او از فکر و خیال معشوق ای باشدی، دانستمی که درد اشتیاق یک یک ما را به طرب و آواز باشدی، کنکاش بکردمی تا بدانمی که دخترک نیکو بخت کیست که قرار است بدو در آویزدی، فهمیدمی که نام او را " مهدیه " است، فی الحال ز هوش برفتمی و چه کنم چه کنم ورد زبانم بشدی!

اعظم رهزنان بپیرسیدی: عشق او را چه اثر باشدی در جان تو؟

درویش بگفتا: مهدیه همان دخترکی است که دوستش می دارمی، از بد روزگار هر دو دل در گرو دخترکی بستندی، که اجماعا خواستندی به او او بیاویزندی، شامگاهان من بر این اندیشه ببودمی که بر او شبیخون بزدمی و جانش بستانمی! اما روحم را توان این کار مبودی، متمول مرد در خوشی غرقه و من در غصه و حزن و اندوه غرقه! تا اینکه تقدیر دست اینگونه بدادی با زندگانی که آن متمول مرد بدست تو کشته بشدی و من بدستان تو گرفتار بشدی، طرفی من ایام در پس کوه ها بگذرانمی تا دوباره قافله ای در رسد بکه قصد عزیمت به شهری بداردی که من می دارمش! حال سرنوشت من گرو در دستان تو باشدی!!

اعظم رهزنان لحظه ای درنگ بکردی، با خود بیاندیشیدی که جان آن ثروتمند را ستاندمی، لیکن غمی در جانم نباشدی، چرا که او را تماما از صبحگاهان تا شامگاهان روزگاری یکسره خوشی ببودی، لیکن درویش را جز بدبختی تابحال روزگاری نبوده باشدی!

اعظم رهزنان بپرسیدی: از کجا دانی که چون تو را دیدی، تو او را پسند افتی؟( از کجا میدونی وقتی ببیندت تو رو پسند می کنه؟!)

درویش بگفتا: آنقدر که فکر و خیال او در ن قدم میزندی، مرا بس باشدی، مرا قناعت در زندگانی توامان همره ببودی، بیش از این نیز تقاضائی ندارمی، لیکن این بهره زمانی به من رسیدی که او را مردی به اختیار مباشدی، تا آن لحظه می توانمی در چشمانش خیره شدمی و زلالی و جمال قلب پاک و طاهرش را از پس آن دیدگان ذره ذره نوشمی، آنقدر که در گیتی هیچ باده ای مرا اینگونه مست نسازدی!

اعظم رهزنان در درویش بنگریست و به استهزا بگفتی: تو را افزون بر صفت درویشی، صفت دیگری نیز بباشدی و آن هم دیوانگی است! در گیتی چه کس را دیده ای که عاشق بشدی، لیکن نی برای تصاحبش؟! که تنها محض نظاره اش؟!

درویش بگفتا: مگر نخوانده ای زین ره را محض دیوانگان بساختندی و بس؟! من در رهی قدم گذارمی که برای چون منی بساختندی! اندیشه کنان، عشق را شائبه خواندی، لیکن نی شاعران!( افرادی که اهل دقت و میزان هستن عشق رو آلودگی می دونن، نه شاعران که در احساسات غرقه اند و با میزان و دقت نسبتی ندارن) اضمحلال آدمی نیز به آن روی ببودی که بخواستی با قدرت عقل خویش بر همه چیز پی بردی، حاشا که چنین باشدی، پس دیوانگی پسندیدمی و خرم ز آن در راه قدم گذاردمی!

اعظم رهزنان بپرسیدی:پس تو را چون است که نمی خواهی اش به تصرف اش؟!

درویش بگفتا: عشق آن باشدی که از خویشتن خویش بر گذری، تنها از برای آنچه که معشوقه اش خوانی، در افسونی معشوقه ام مانندی در گیتی نباشدی، در راستی این مدعا از گواهانمی!نی! تصرفش نخاهمی، چون نخواهمی در ززیبایی اش نقصانی باشدی، که نقیصه خلقت باشمی، در حدود خویش بی اعتراض ماندمی و عمر در ره ستایش از معشوقه خویش تمام بکردمی، تا زمانی که جان از برم بدر بکردنی!

اعظم رهزنان، بند از دستان درویش بگشودی و بگفتا: رو نقیصه عالم و جمال خوبروی عالم را شوکتی وافر ببخشیدی، که آرزو کردمی خداوندگارت مرا نیز خوبرویی بخشدی، که به جمال روی او نقیصه خویش پذیرمی، ز اعمال پلید که تا بحال مشغول بودمی، دست شویمی! آنچنان که می بایدش محض هر آدمــــــــــــــــــــی!





پ.ن: راستش رو بخوای دارچین، شرایط جوری شده که انگار من از تو سهمی ندارم! آنقدر در انزوا نگه داشته شدم که ناخودآگاه چنین تصوری بهم دست میده! شرایط من شده شبیه به شرایط درویش دوم، تنها ذکری که روی لب هام هست« چه کنم چه کنم» حقیقتا هم نمی‌دونم باید چکار کنم.

/ 0 نظر / 77 بازدید