نامه مهدیه لطیفی به من


به ژان پیر ژونه گفتم: عزیزم دو دقیقه صبر کنی برگشته ام... ! اخم هم نکن؛ بخند... آاا... آباریکلا... من که این "امیلی" تو را بارها دیده ام، حالا دو دقیقه پاوزش کنم هیچ طوری نمی شود! می شود!؟ نمی شود! گفت: خبرت بعد از فیلم من بروی فیسبوک و ایمیل چک کنی چه می شود مثلا!؟ گفتم: برمیگردم...!

و حالا همین یک کارم مانده بود که متنی بخوانم اینجا به ادبیات دوران پلانکتون ها! ای آقاااا... اعصاب و روانش را ندارم من که از این متن های "ببُدَندی و بشُدندی و بگفتا گویی برآشُفتندی و جامه ها بر بدن بدراندَندی و همانا بر آب برفتندی و بر آب نشُدَندی و اینها..." بخوانم که!

تازگی ها البته تاریخ ادبیات می خوانم و تاریخچه عکاسی! دیوانه شده ام به این نتیجه رسیده ام که: اینکه بی گذشتن از پله پله پله پله تا ملاقات خدا...(نه ببخشید، اینکه برای زرین کوب بود!) اینکه پله پله پله ها را نرفته و پریده ام یکهو با هلی کوپتر روی پله ی آخر ایستاده ام که نشد کار؛ اینطوری که زیر پایم خالی ست! بماند...

خلاصه... همین دیروز پریروز ها سر کلاس تاریخ ادبیات داشتم فکر می کردم همه ی این نویسنده های قدیمی دیوانه بوده اند با این زبان ثقیل ودیوانه کننده شان! بعد خودم به خودم تشر زدم که: دختر ساده ای ها!! این بیچاره ها به زبانرایجشان نوشته اند، روحشان هم خبر نداشته که زبان چنان تغییر تصاعدی و جانانه ای می کند که همین دویست سیصد سال دیگر احدی کلامی اش را نخواهد فهمید! دیوانه تو و این استاد اتوکشیده اید که دارید این ها را می خوانید!! :)))

حالا ژان پیر ژونه دارد گلبرگ پر پر می کند و می گوید: می آید... نمی آید... می آید... نمی آ...، و من نشسته ام متنی مبنی بر ادبیات ِ "ببُدندی و بشُدَندی و ندا برآمدَندی" می خوانم و با خودم میگویم" فتبارک الله و جلل الخالق، این آقای محمد هم چه حوصله ای دارد ها! نشسته مرا خوانده خوانده بعد برداشته برده نشانده وسط صحرای محشری که نیست؛ آن هم صاف جلوی قاضی ای که معلوم نیست مصداقِ کیست!! (گفتم جلل الخالق؟ کدام خالق!؟) حواس نمی گذاری که! به هر حال... و تااااازه!!...خلایق را هم با میزانسنی که حتی آقای ژونه هم بلد نیست چیده دور و بر من به خنده و سخره!؟؟ که چه؟

...

:))))

 

 

سلام آقای محمد

یعنی عاشق خودم شدم با این داستان شما

همین قانع نشدن و همین که خالق آخر سر دو دستی از دستم بر فرق سر خویش کوفت یعنی خوب منو شناختی از روی نوشته هام

:))))))))))

مرسی

 

و شما تمام نوشته هایی که من واقعا بی اغراق فراموششون کردم رو به یاد من آوردید و نمی دونید این چقدر شیرینه

مثلا کسی که تهِ سرم یا دلم (یادم نیس) پاشو رو پاش انداخته و هفت هشت ده هزار ساله داره یه رمان مسخره رو می خونه

یا:

می نویسم آب

خشکسالی می شود

می نویسم باران

نمک می بارد روی زخم دلم

...

و غیره

...

مرسی مرسی

راستی شما اصلا کی هستید؟

من شمارو می شناسم آقای مهربون!؟



پ.ن: دارچین هنوز خاطرت هست این ایمیلت رو؟!

می‌دونی مهدیه از نظر من مهمترین نکته این ایمیلت چیه؟! اینکه گفتی :


« خیلی خوب منو شناختی از روی نوشته هام!»


به نظرم مهمترین نکته اش همینه! من خوب می شناسمت! آنچنان که خودت اعتراف کردی!

/ 0 نظر / 49 بازدید