محمود هزار چهره

در دوران پارینه سنگی در یکی از سرزمین های دوردست، مردی از قبیله رمالان و نژاد منگول ها به قدرت رسید. مردی خوش چهره، خوش منظر و خوش کلام که « بگم بگم » تکیه کلامش بود. ذوق و قریحه بسیارش او را به کارهای بسیار گماشته و جهانیان را متحیر نمود از این همه استعداد که در جان این ابرمرد تاریخ می جوشید و به بیرون تراوش می کرد.

در ابتدای راه در نقش کریستف کلمب ظاهر شد و روی به کشف سرزمین های جدید آورد. پس از این ذوق عاجل که جانش را در بر گرفته بود، جیبوتی را کشف کرد، سرزمینی بکر در زیر پونز نقشه جهان؛ همچنان که طبیعت آن دیار بکر و دست نخورده باقی مانده بود، بومیان آنجا نیز بر طریقت خویش بودند و از دایره تمدن بدور!

اما کریستف زمانه که از جوشش درونی در رنج و محنت بسیار بود، تصمیم گرفت تا از جیب ملت و از کیسه آنان خود را صاحب رحمت و بخشش نشان دهد. در اقدامی سریع تصمیم به بورسیه کردن جوانان آن دیار، مجانا به سرزمین خویش نمود و بسا خرج های گزاف که از جیب ملت در دیگر سرزمین ها نمود.

اما دیری نپایید که از به عهده داشتن این نقش گران بر دوش خویش خسته شد. این بار در نقشی دیگر سعی در نشان دادن خویش به عنوان فردی شجاع داشت،پس در کسوت دن کیشوت ظاهر شد تا دشمنان درجه یک ملت را به زانو در آورده و ملت را از مظالم هاشمی و خاتمی و ناطق نوری برهاند. لباس رزم به تن کرد و تاختن را رویه خود ساخت، تا دشمنان را همگی از میدان به در کرد.

اما از آنجایی که ماجراجویی او را حد و مرزی نبود، این نقش نیز پس از مدتی او را دلزده و خسته کرد. از فرط بیکاری در پی یافتن نقشی دیگر بود و آن را در قالب ولتر بازیافت. این بار مبلغ آزادی شد. زبان گنگ خویش را بکار گرفت و زبان سرخ خویش را هر چه بیشتر بکار گرفت تا جهانیان بدانند که آزاد مردی از تبار منگول ها چگونه مروج آزادگی است.

هرچند گفته اند زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. دست کم در این مورد می توان گفت زبان سرخش گرچه سر سبز را بر باد نداد که هیچ، معروفیتی عظیم هم برای او در پی داشت که نه کس دیده و نه کس شنیده!

آری شاید یکی از نقش های قابل تامل او همان عیسی گشتن اوست که به سان یک قربانی از آسمان با هاله نوری بر زمین نازل شد تا این رسالت بزرگ را به انتها رساند و حواریونش بقایی و مشایی در هر جا و مکانی او را مشایعت می کنند و کلام گنگ او را تصدیق و تایید و در کار به دوش کشیدن صلیبی که همان نادانی و جهل است این مردمان اون را کمک و دستگیری می کنند. باشد که روزی او را رنجی رسد تا آوازه نام او جهان را فرابگیرد؛ بدین امید که شاید در پهنه بزرگ تاریخ این کشور برای او جایی در کنار مصدق، امیر کبیر، قائم مقام فراهاني، کریم خان زند، کورش کبیر قرار دهند، آن چنان که خود او مدعی است و او خود را هم ردیف آنان بر می شمارد.

اما دست کم می توان درخور در ادبیات برای او در نظر گرفت، نقشی که استعاره از بلاهت و حماقت باشد و اگر روزگاری کسی از میان اهل قلم بر آن شد تا کتابی طنز بنگارد از این سمبل برای نشان دادن یک انسان پتیاره بهره لازم را برد، چنانکه این نقش حقیقتا برازنده اوست.


پ.ن: کاریکاتور یک از بامزه ترین لذت های دنیاس!


/ 0 نظر / 51 بازدید