لیمو ترش با طعم دارچین!


صور ِ اول:


حیران ز آوائی که می شنید، چشمانش را بگشوده، ز نگاهی لرزان، ناگاه خود

را در آمده در میان ِ جمیع ِ محشوریان در نگریست! خیره سر منادی ای، یک

به یک نام ِ آنان که بلندای نامشان و وسع ِ شهرتشان در شرق و غرب ِ زمین،

به سان ِ موریانه ای موذی رخنه کرده بود را بخواند، گونه ای که گویی

آدمیانند عامی! خاص بودن ِ شهرتشان را در آن میان وقعی نبود ز دگران!

صریح خوانی پیشه ی منادی بــِــبود، ناگاه منادی در آمده بگفت:" مه(ماه)

را به دیه( بهاء) جمع زده، لطیف( لطیفی ِ روح) را حــُــسن و زیبایی او

قرار بدادیم و ی( ی شناس ) ای را شناسه ی او( مه + دیه + لطیف + ی)، تا

باز شناسیمش، همان گاه که از روز ِ الست، از میان ِ تجرد و سایه و ماده،

خلقش بفرمودیم! "

آسمان رنگ باخت، صدای ِ غرشی آسمان را در گرفت، سکوت ِ همگان را بر

انگیخت، توان ِ هیچ یک از آدمیان این غرش را بر نتافت! آدمیان دست بر گوش

ها بنهاده، ز این صدای بلند و مهیب، بر زمین بنشستند و به هراس از میان ِ

دستان ِ لرزانشان به آسمان می نگریستند!


قاضی ای بر بلندایی بر بشد، برافروختگی از چهره اش بزدایید، نگاهی آرام

به مهدیه بیانداخت، در چشمان ِ زلال ِ او خیره بشد و بگفت: " حاشا که

گزافه باشد و یا دروغ! که ز دروغ بودنش، چون ناسزایی شود بر جان ِ آدمی،

روح ِ آدمی! صد ملک ِ دل به نیم نظر می توان خرید، خوبان در این معامله

تقصیر می کنند! "


مهدیه در قاضی نگریست و بپرسید:" امروز را چیست؟ و مرا چه حادث شده است؟

" جمیع ِ محشوریان به خنده در آمده، زیر ِ لب سخره کنان، وصله به قامت ِ

رعنایی اش دوختند! نهیب صدایی در آسمان بپیچید و همه خامــُــش بشدند!


مهدیه باز بگفتا: " امروز چیست و مرا چه حادث شده است؟ "

 ز این تکرار ِ پرسش، جواب آمد:" سرشک ِ گوشه گیران را چو دریابند، دریابند! "

مهدیه رخ برگرداند، بر صخره سنگی بنشست، و خامش به تیره آسمانی که

فرارویش بود، خیره بشد!


صور ِ دُیــُــم( دوم)

دگر بار بر صور دمیده بشد، محشوریان همه باز به لرز و ترس گرفتار بشدند،

قاضی کمی بر جای ِ خود جای جای بشد و آرام بگفت: " همانا ما تو را

آفریدیم در روز ِ الست و مقرر شد، که تو را مه( ماه) نام نهیم و در نام ِ

تو ز نشان ِ بهاء ِ خلق ِ تو، دیه را فزون نموده، که حکایت از آن بدارد

که خداوند بهاء ِ خلق ِ تنهایی تو را قطره قطره می گــِــریــَـد! لطیف

ات قرار دادیم، چرا که به واقع این گونه بــِـبودی و "ی" ای را در فرجام

ِ کار، به نام ِ تو بیافزودیم، تا بنیان ِ کار را ختم کرده باشیم، در

میان ِ آن معدود کسان که چون تو بودند و کثرت ِ عامیان، که شما را محاط

نموده بودند و حشر و نشرشان زمین را در بر گرفته بود، خواستیم و مقرر

داشتیم که همواره در نظرمان باشی و یکدم از یاد ِ تو غافل نبودیم! از

لحظه ای که نطفه ات منعقد بشد، تا روزی که تو را از زمین بر گرفتیم! حال

به آغوش ِ ما باز گردانده شدی و ما بر آنیم تا جور ِ تنهایی تو را

بپردازیم! "


مهدیه بگفت: " حال جزای ِ جور ِ من، چون دگران آتش بـِـباشد و یا آبی که

به سردی در میان ِ بهشتیان کوثر نامیده اندش؟! "


قاضی بگفتا: " آتش جرم ِ آنان بــُــوَد که مخیله ی تو را تباه کردند!

نی، ما تو را نه به آتش ِ غضب بسوزانیم! که تو را در سراپرده ی مهر ِ

خداوندی در آوریم و اجری نیکو، تو را دهیم! "


این بار مهدیه بخندید و بگفت: " آن کسان که تو آنان را به تباهی مخیله و

اندیشه ِ من ننگ میزنی، عزیزان ِ منند! تو را چه شده است، که آن

بزرگواران ِ عالم را این گونه ننگ ِ تباهی میزنی؟! "


قاضی بگفت: " ... نامی، به سالوسی در درگاهمان شهره بود، او را چشم

روشنی بخشیدیم ز شهری، به پدری، مادری، لکن خرقه ی سالوسی اش از او باز

نگرفتیم، مقرر داشتیم که او همین گونه به دنبال ِ قضاء و تقدیر ِ خویش

رود، گذشت ایامی و این روح اله، بر آستانه ی حکومتی در رسید، ناگاه دیدیم

سالوسی ما را به کناری بیانداخت، به ره و فکر ِ خویش می رود، ز اجباری که

در هدایت ِ دهر بـِـبود، شاملو نامی را بر انگیختیم، نامش احمد بود،

نهانش حمد ِ انسانیت! "


او از در ِ عناد در آمده، وی را بکوفت، آن هم ز الهام ِ اشعار و

ابیاتی که ما بدو وحی می کردیم، سراییدن و گفتنش را! زین گونه آبرو از

دشمنش ببردیم، یگانه قصد ِ ما ز خلق ِ شاملو، هویدا ساختن ِ جان ِ دشمنش

بــِـبود! اما همان احمد( شاملو) مبدل بر حزنی و مصداقی بر اندوه ِ تو

بشد، لیکن ما را مقصود این نبود، چرایی ِ این کنش را تنها خداوند داند و

هم ز او باز پرسش، این را دانم که اجر و پاداش ِ او نیز محفوظ است، بر

گردیم به خود و خویش و خویشتن ِ خویش! "


مهدیه بگفت: " مرا هست کسان ِ بسیار! لکن نام ِ آنان را زین حال، شاید که

از بر نباشم، اما به وجد آمده از ترازوی ِ عدالت، می خواهم سرنوشت و

تقدیر ِ ازلی ِ هر یک را بدانم، چرا که می دانم شما، خود نام ِ تمامی ِ

آنان را از برید! "


قاضی بگفت: بلی! گر ز بوکوفسکی شرح ِ این داستان آغاز کنیم و بخواهیم

تمام ِ آنان را در این میان جمع کنیم، فارغ از حیطه ی ولایات ِ زمین،

ساموئل بکت و کامو و ... تا نام ِ چون صادق هدایتی را از بریم، همگان اجر

گرفته اند، حتی آنان که اساس ِ خدایی ِ خداوندگار ِ جهان را نشانه

برفتند، تنها در این میان، چون صادق هدایتان را به بسی مجازات ها که

باید، رسانده ایم! "


مهدیه بپرسید: " و آن مجازات را چه باشد؟! "


قاضی شرمی تصنعی بر روی ِ رخ ِ خویش هویدا بساخت و این گونه در آمد که:

"آه از آن سماجت ِ کودکانه ی تو مهدیه! صادق را چوب ِ نیم سوز فرو

بکردیم، آن بخش ِ سالم را در باسن ِ مبارکش فرو نشاندیم و آن مختصر

سوختگی را برون، تا هر آنگاه که دست یازید که چوب ِ نیم سوخته را برون

آورد، دستش بسوزد و این گونه، ز این کار دست بر کشد! "


زین بار شرم بر رخ ِ مهدیه دوید، سرش را به زیر انداخت و بپرسید: " این

دگر چگونه عدل و جزائی است؟! "


قاضی بگفتا: " ز حوصله و صبری که می باید می داشت، اما نخواست که این

چنین اراده کند، ز بزدلی، قهاریت ِ خداوندی را به سخره بگرفت، با اساس و

غایت ِ خلقت عناد ورزیده، به نزاع داخل شد، از جنس ِ تنهایی ای که تو را

بدان آویختیم، به تقدیر او نیز آویختیم، لکن او خواست که یاوه سرایی های

خــُـــرد عقلی را که ما، خود به او داده بودیم را بپذیرد، تنها از آن

روی که فکر می کرد زندگی و فهم ِ انسانی چیزی جز بازی ای کودکانه نیست،

می اندیشید که گر صادق نام ِ اوست، هدایت هم تقدیر ِ اوست و اندیشه اش

صادقانه هم او و هم کسانی که ز او پیروی کنند را به هدایت و راستی خواهد

رساند! حاشا که این گونه بود، ما بر آن بودیم که از میان ِ نام ها، نامی

بر او برگزینیم تا زین گونه افکارش ا به سخره بر گیریم، آن هم به ضد!

لیکن مقصد را چیز ِ دگری بشد و ما در این میان قاصرانیم! "


مهدیه باز بپرسید: " باشد! اما مرا به کدامین سبب اجر است؟! "


قاضی بگفت: " زین سبب که خنده بر لبان ِ کسان آوردی، آنانی را که حتی

نامی ز آنان یا شناختی ز آنان نداشتی، ما تو را به مه ای( ماهی) مبدل

ساختیم تا در تاریکی ِ ژرف ِ دنیای بی کران، درخشنده خود را متمایز سازی،

خداوند ِ جزا و دیه و بهای تنهایی تو را نیک بپرداخت، او بر تلخ کامی های

تو، بر آزار ِ جان تو، خود در وهله ی اول می گریست و فرشتگان هم پای ِ

او، نوای ِ تنهایی ِ تو به سان ِ مرثیه ای مدام، اهل ِعرش را به سوگواری

و عزا وادار بساخته بود! لطیف بودن ِ تو را آنقدر به پاکی و خالصی آغشته

کردیم، که کسان چون دیوانگان یکایک واژگان ِ شیرین ِ چون شهد ِ گل ِ تو

را، هم ز بر می کردند و هم در کوچه ها ز صدایی رسا می خواندندش! و (ی)

چنانکه باز گفتمت، تنها شناسه ی تو بود که شناس ِ درگاهمان باشی، در میان

ِ آدمیانی که چون ریگ ِ بیابان بر زمین بر آمدند و برفتند!"


مهدیه ز قناعت و قانعی را حد نبود، به اعتراض در آمده بگفت: " آیا اجر ِ

مرا تنها، ز سبب ِ همین خنده است؟! "


قاضی بگفت: " نی ! هم خنده بر لب ِ کسان آوردن و هم زندگی را تاب آوردن و

همدرد بودن ِ تو و هم آراسته بودن به پاک ترین ِ صفات ِ انسانی که خالق ِ

آنان دگر، تنها خود ِ تو بودی، که گهگاه ز توسل بدان ها چون پیامبری، ز

پیامی دعوای ِ رسالت می کردی و غمخوار ِ آدمیان بشدی و مهر ِ خد را

ارزانی می داشتی به آنان که نمی شناسیشان! "


مهدیه باز بگفت:" روزگاری می نوشتم آب، خشکسالی می شد و می نوشتم هنگامه

ی باران، ز جای ِ قطره ی باران، نمک می بارید مرا از آسمان ِ زندگانی ام

بر زخم ِ دل و جانم، و در عمق ِ روان ِ پاکم بود که فردی، پایش را به جای

لگام زدن، بر روی یکدگر می انداخت و رمان ِ کسل کننده ای را از بر می

خواند، آن هم ز اشتیاقی وصف ناشدنی، لکن فارغ از انتهایش، آن نهایت را

همیشه حصری بود! و این اندیشه مدام به سرم ره می یافت، که چه چیز، در

زندگانی ام هست، که دیدگانم را توان ِ دیدنش نیست و مرا نمی هلد به

زندگانی؟! حال امروز فرارویم ز چشمان ِ سر می بینم و به من می نمایانند،

که همه چیز در محوریت ِ من به گردش در می آمده است، می نشود! می نشود ز

قیاس کردن ِ آنچه می شنوم با آنچه که می دیدم؟! مرا یقینی به این گفتار

نیست؟!"


قاضی بگفت:" همانا که ما تو را در حزن و اندوه و گاها مختصر لحظه های

شادکامی، نظاره می کردیم و ز صبر ِ تو، به خویشتن ِ خویش فخر می فروختیم،

که چون تویی را بیافریدیم، آن گه که کسان برای خواندنت می آمدند، تو را

می خواندند، ما به شادکامی ای که تو در دل ِ آنان بر می انگیختی، ز نامه

ی اعمالت، حسنات می نوشتیم، تو را ارج می نهیدیم و تو ز فهم ِ این اصل در

آسمان ناتوان! حال هم آمده ایم تا تاریکی را از ذهن و روانت، باز ستانیم

و تو را روشنی بخشیم، روشنی ای از جنس ِ سپید ِ نور!"


مهدیه باز خامـُـشی طریقه ی راه نــَبـِکرد و بگفت:" هنوز مرا ز وصف ِ

حالم ناتوانی است، من ناتوان ز آنم که با شما گونه ای رای زنم و گویم

آنچه را که به واقع در جانم می گذرد، شاید باز هم ز پرسش بتوانم آن را

بنمایانم، لکن در ابتدای امر بهتر است باز گویم، که لفظ ِ این ارزش گذاری

را هضم نمودن بر من مشکل است! مرا به واقع، به داشتن ِ چه چیز ارجح

نموده، متصف به صفات ِ آراسته ی انسانی نمودید؟!"


قاضی که دیگر ز این مجادله، در پذیرش خسته بشد، بگفت:" در میان ِ تلالوء

ِ خصایص ِ انسانی ِ چون تویی، گویی ذره ای دیوانگی نیز دخول کرده است، ما

تو را می بخشیم و تو مدام بر طبل ِ عناد با ما می کوبی، نی! گویی آن

خــُـرد دیوانگی بر تمامیت ِ تو فی الحال حکم می راند؟! گر وضع از این

قرار است، بــِـه این است که تو را فارغ از جهنم و بهشتی، به صحن ِ

دیوانگان ِ آستان ِ قدسی مان در آوریم، روزگاری را در آنجا بگذرانی تا

ببینیم آینده را چه ارمغانی است! که در وصف ِ روح ِ تو، گویی انکار است

که به اقرار ختم می شود!"


مهدیه باز بپرسید:" و آن صحن ِ قدسی ِ آستان ِ شما را چه کس در حضور باشد؟! "

قاضی به خنده بگفت: " در آنجا خود خواهی ماند و خویش ِ خود! رو! بقچه ی

طریقت ِ خویش را نیز همراه ِ خویش بـَرکــُـن، که توشه ی تو باشد در آن

صحن، بدانجا رو و در تنهایی ات باز هم به صرف ِ نوشتن، دل ِ خویش خوش

دار!"

مهدیه راه ِ خویش برگرفت و بی دغدغه برفت، در همان حال اما زیر ِ لب

بگفت: " بیم ِ من ز آنست که شاید خواب می بینم و بدتر ز آن! من زنم!!(!)

خواب می بینم که معاد هست و قیامتی در کار و وجود ِ خداوند ِ واجب

الوجود! من زنم و خواب ِ زنان، چنان که گفته اند و می گویند، چپ است! بلی

خواب ِ زن چپ است!"


صور ِ ســِـیــُــم( سوم)

ز این گفتار دوباره در صور دمیده شد، صدای ِ صور چون تندباد ِ نفیری در

آسمان بپیچید، قاضی به هراس افتاد، همانا خداوند، از رنگینی ِ این

ناباوری ِ مخلوق به خالق، با دو دستانش بر سر ِ خویش بکوفت!


پ.ن: ایمیلی که سال ها پیش برای مهدیه لطیفی ارسال کردم و اون از خوندنش خنده اش گرفته بود و من با خندیدنش لذتی رو بردم که مستان عالم از شراب ۳۰ ساله نبردن! حقیقتا تا حالا تجربه کردین وقتی معشوقه تون با شیرین کاری های شما می خنده چه حظی می برین از رابطه؟!


/ 2 نظر / 147 بازدید